تبليغاتX
۩۞۩ پایان شادی ۩۞۩

 

وای خدا جون دارم از غصه جون می دم. خدا چرا همه چی یهو با هم اتفاق افتاد واسش.

خدایا همه دنیات سخته خدا , دوست داشتنت , دلبستگیت , زندگی کردنت .

خدا جون هیچ موقع فکر نمی کردم اینطوری بشه, خدا من چی کار کردم باهاش خدا

خدا من اونو داغون کردم. خدا واسه این کارام چطوری ازت بخشش بخوام ,خدا چطوری 

بگم  اون من و ببخشه !!!!  من دل بندتو شکستم , غرق گناهم خدا.

خدا,خدا فکر نمی کردم اینقدر پست باشم. خدا ما نمی خواستیم از اولش شروع بشه

 پس چرا آخرش اینطوری شد؟! خدا تو می دونی من از خدام بود که ... اما نشد

 خدا دیدی که من خواستم اما نشد. خدا نوشته هاشو می خونم دلم آتیش می گیره

اما هیچی از دستم واسش بر نمیاد. خدا اون من و وقتی نیاز داشتم تنهام که نذاشت

هیچ  بهم روحیه داد , اما من چی کار کردم واسش فقط زجرش دادم ,

هر موقع یادش بیاد آه بکشه من میمیرم خدا.

به خدا شب و روزم گریه شده ناشکری نمی کنم خدا فقط دارم درد و دل میکنم باهات.

چطوری ازت بخوام کمکش کنی. خدا اون خیلی پاک خدا خودت داری میبینی,

 خدا اون کاری کرد که من طرف تو بیام خدا اون کاری کرد من نمازم و بخونم

 پس تنهاش نذار خدا.خدا اگه غصه هاش تموم نشه من میمیرم خدا. التماست می کنم

 خدا واسش مهربونی کن .

 

+ نوشته شده در شنبه 1388/09/14ساعت 7:0 PM توسط peranses |


 

Our age range is so much …"

"but this will not keep our hearts out of touch…

به سطر های شعرش معتقدم.

به این حقیقت هم ایمان دارم که تفاوت های سنی نمی توانند مانع از پرواز روح ها شوند.

اندیشه های هم زمانی را دوست دارم

و

این را هم که دو نفر با هزارها فرسنگ فاصله,

در یک ثانیه مشترک , به هم فکر می کنند.

مهم نیست که با چند دهه اختلاف به این دنیا قدم گذاشته ایم.

اهمیتی ندارد که تعداد چروک های صورت من چند سال عمیق تر است.

مهم این است

که

وقتی از فاصله چند هزار کیلومتری به روزگار یکدیگر سلام می کنیم,

طعم لحظه ها می روند به سمت امید.

                                                        ***

…And we  can not tell the reality in word

"We always use dots instead…

به این سطرهای باورش هم معتقدم.

به اینکه خیلی وقت ها از به زبان آوردن ساده ترین واژه ها می ترسیم.

و راه های مشکل را برای بیان احساسمان انتخاب می کنیم.

همان راه هایی که یا نتیجه ای به همراه ندارند

یا

نتیجه دلخواهمان را 180 درجه معکوس نشان می دهند.

Dot های من یکی از همین های بی نتیجه یا بد نتیجه هستند همیشه!

                                                         ***

I was planning a life without goals"

You told me , I should change my rules

I was completely lost in darkness and loneliness

"You gave me a life full of  joy and happiness

قبول دارم حرف هایش را.

گاهی وقت ها حضور یک وجود , روزگارمان را از این رو به آن رو می کند.

این وجود می تواند یک استاد معنوی باشد, یک نوزاد, یک دوست یا...

وجود می آید و دنیای بی هدفمان می شود سرشار از آرمان و آرزو!

تاریکی و تنهایی را می سپاریم به دست بادهای دور

و

ثانیه هایمان شادی را زمزمه می کنند با طراوت!

                                                         ***

"You patience radiates meaning

"You deny showing any feeling

به این دو سطر شعر هم باور دارم

و

سکوت را سنجاق می کنم به تفسیرهایم که بوی کالی می دهند همیشه!!!

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1388/08/10ساعت 11:59 PM توسط peranses |


 

چه روزایی رو گذروندم و هنوزم دارم دعا میکنم که زود تموم بشن و برن

این آخریا  ,منظورم حدودا یه ماه پیش اینقدر کفر گفتم اینقدر ناشکری کردم

که با لاخره خدا هم خسته شد از پر رویی من .

خیلی قشنگ نشونم داد که بدبختی یعنی چی؟

تصادف کردم و خودم و دوستام داغون شدیم , حالا فقط باید خدا رو شکر کنم که

واسه دوستام اتفاق خیلی بدی نیفتاد وگرنه عذاب وجدانش تا عمر دارم واسم

 میموند. فعلا که از درس و دانشگاه هممون افتادیم ولی بازم هر موقع که یادم

 میاد فقط میگم خدا جونم شکرت.

 

 

                                                             پ.ن : خدا جونم بازم میگم شکرت

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1388/08/10ساعت 11:52 PM توسط peranses


 

هر موقع غم و غصه امونم و میبره هر موقع این دنیا داغونم می کنه

دلم هوای نوشتن می کنه با اینکه اینطوری دیوونه تر میشم اما باید بنویسم

باید!

دوباره غم , دوباره تنهایی,  دوباره همه چی بهم ریخت...

چرا اینطوری میشه خدایا چرا می خوای که اینطوری بشه!!!

چرا همیشه باید خاطره ها بمونه چرا هیچ وقت اون چیزی رو که میخوای

 نمی مونه واست؟

چرا همیشه , همیشه باید جای خالیه یه رابطه عاطفی رو تو زندگی و وجودم

حس کنم!

خودت می دونی انسان همیشه یکی و می خواد که درکش کنه ,

که یه احساس لطیف وقشنگ و تو دلش زنده کنه! وقتایی هست که

تو دلت دلشوره یی که فقط یه مرد می تونه آرومت کنه اونم نه هر مردی!

 مردی که دوستش داشته باشی ,دوستت هم لا اقل کمی داشته باشه .

هیچ دوستی حتی هیچ مادر و پدر باهوش و فوق العاده ای هم کاری از

 دستشون بر نمیاد و چقدر بی تاب میشی!!!

دوباره دلم میخواد برم گوشه تختم , زانوها م رو بغل کنم و چونم رو

تکیه بدم رو زانو هام !

کاش میتونستم ذهنش رو بفهمم , کاش می دونستم داره چی کار می کنه!!!

خدایاااااااا دارم خفه میشم . ببخشم خدایا ببخشم .

خیلی دوست دارم.  کاش میتونستم ذهنم و از همه چی پاک کنم اما هیچ موقع

این اتفاق نمی یفته ! هیچ موقع.

خدایا ...................................................................................................!!!


خدایا خودت می دونی چی می گم!
 

                                                 

وقتی به من فکر می کنی حس می کنم از را ه دور

                    

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/07/02ساعت 6:48 PM توسط peranses |


 

من نمی خواهم به این زودی ها تسلیم شوم! هرچند که چند قرنی از تلاشهای

روزانه ام می گذرد اما من تسلیم بشو نیستم!

من تمام سعی ام را می کنم تا روی کارهای روزانه ام متمرکز شوم. اما کودک

بازیگوش ذهنم, به سمت دست های تو, لی لی می کند.

دیروز این اس ام اس , روی صفحه تلفن همراهم جا خوش کرد:

" پرنده لب تنگ ماهی نشسته بود و به ماهی نگاه می کرد و می گفت:

سقف قفست شکسته ! چرا پرواز نمی کنی ؟! "

این اس ام اس چند جمله ای, آرامش زندگی ام را به هم زده است!

با خودم فکر می کنم که چقدر پرنده در اطرافم وجود دارد!

و

من چقدر ماهی هستم!

اطرافیانم مدام می گویند از قفس سرشکسته وابستگی به تو بیایم بیرون.

اما من میدانم بیرون آمدن همان و مردن همان!

آخر یکی نیست به این پرنده های دلسوز بگوید

کجای دنیا ماهی می تواند بدون آب زندگی کند؟!

کجای دنیا؟!

من هر روز به قفس شکسته بالای سرم نگاه می کنم.

چند بار سعی کرده ام سرم را از آب بیرون نگه دارم و بپرم اما...

احساس خفگی تمام بدنم را قرق می کند!

من چند بار سعی کرده ام... اما... نمی شود به خدا!

بگذریم از این حکایت پرنده و ماهی!

بگذریم از فلسفه ماهی و قفس سر شکسته !

بگذریم از این سطرهای همیشه !

بگذریم از این همه دوستت دارم که تلنبار شده اند در دهانم !

بگذریم از این تا به ابد حسرت!

بگذریم...

احساس می کنم هزار قطره باران دارند می چکند روی جوا نی ام!

انتطار بالا می زند در شرجی لحظه هایم , پیاپی!

در این جور مواقع , هیچ کاری نمی توانم بکنم .

 فقط می توانم مچاله شوم گوشه تختم.

زانوهایم را بغل کنم , چانه ام را تکیه دهم روی زانویم .

خیره شوم به دیوار رو به رویم که در این لحظه نزدیک تر می شود با من!

و با تمرکز کامل به تو فکر می کنم , به خنده های تو ... ! به تو!

هر آهنگی که گوش می دهم و هر فیلم قدیمی که می بینم , گریه ام می گیرد!

دلیلش بماند گوشه دلم!

هنوز هم عاشق پدرم, مادرم, خواهرم و برادرم و ... تو هستم!

هنوز هم در کنار شما چهار نفر کودک می شوم!

شما که در طول این سال های طولانی دوست ترین هایم بوده اید!

چقدر باران می زند حوالی چشم های منتظرم! آخر این دوست داشتن تو ,

از جان من چه می خواهد؟! دلم برایت تنگ شده , عزیز روز های همیشه چقدر ...

 

+ نوشته شده در جمعه 1388/05/30ساعت 0:21 AM توسط peranses |


یه هفته ای میشه خونه خواهرم بودم. روزای خیلی خوبی بود.

من ومامان و بابا کل خونواده دور هم جمع بود یم.جمعه شبم برگشتیم خونه.

خدایا نمی دونی چقدر دلم گرفته , چقدر بغض تو گلوم. دارم دیوونه میشم خدا جون . 

خدایا چرا این همه دوری؟؟؟!

توکه میدونستی ما چقد به هم وابسته ایم پس چرا اینطوری شد؟!

چرا هر کسی و که دوست دارم ازم دور میکنی!!!

خدایا دیگه تحمل این همه تنهایی رو ندارم , دارم داغون میشم,

دارم ذره ذره آب میشم .راه برگشت کلی گریه کردم , مامان کلی اشک ریخت ,

بیچاره خواهرم اصلا دوست نداشت برگردیم. خدایا هر جای این خونه لعنتی که

 چشمم میفته یاد خاطراتم با خواهرم میفتم. خدایا از غم و غصه دارم دق می کنم .

دلم می خواد برم یه جا که هیچکی نباشه ,اینقدر داد بزنم و گریه کنم ,

بات حرف بزنم شاید یه ذره آروم بشم. خدایا اینقد گریه کردم اینقد بغض دارم

که نمی دونم چی کار کنم. نمی دونم بنویسم یا اشکامو پاک کنم .

خدایا دلم می خواد رو تمام این دنیا و غم و غصه هاش بالا بیارم ,

اینقد بالا بیارم که بمیرم. که دیگه نبینم این همه تنها یی و غم و غصه رو .

نمیدونم عاقبت این همه تنهایی چی قرار بشه؟!

دیگه دلم نمی خواد حتی واسه یه لحظه زنده باشم . دیگه نمی تونم راحت

از کنار هر چیزی بگذرم. خدا جون دلم می خواد امشب آروم بخوابم و دیگه

هیچ مو قع بیدار نشم. هیچ موقع خدایا .

احساس می کنم دیگه هیچ موقع هیچ آرامشی و نمی بینم.نمی تونم خدا

نمیتونم جلو گریم و بگیرم.

دلم داره میترکه.هیچکی نیست راحت حرفام و بش بزنم فقط تویی خدا جون دارم

به خودت رک و راست می گم کمکم کن , کمکم کن خدایا...



+ نوشته شده در دوشنبه 1388/05/12ساعت 0:39 AM توسط peranses |


 

همین الان داشتم متن آپم  و تایپ می کردم فقط نمی دونم چرا این

xs لعنتی عکسم و آپ نمی کرد. داشتم با موبایلم شمارتو می گرفتم,

که می گفتی پنج روزه سیمت سوخته!!! اما یهو ساعت 12 شب روشن

 شد و من watinget شدم !! دیگه مهم نیست, هر چی سرم میاد تقصیر خود احمقمه !

از اول شناختمت اما نمی دونم چرا خودم و به نفهمی زدم!!! .......

حالاهم زنگ زدی و میگی....

دیگه دارم دیوونه میشم. خدایااااااااااااااااااااااااا!!!

اعتراف می کنم که حالم دارد از بیشتر چیزها به هم می خورد و

قبل از همه از خودم!

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1388/04/21ساعت 0:59 AM توسط peranses |


 

فقط تو را می خواهم . نمی دانم چرا به دیدنم نمی آیی ؟ هر چند, برای چه باید بیایی .

تویی که هرگز نفهمیدی چقدر دوستت دارم ! از کودکی ام دوستت داشتم ! تمام آن

روزهای عمرم که ندیده بودمت دوستت داشتم ! وقتی تو را دیدم تابستان شدم !

تمام آن روزهایی که  دلتنگ آن دختر لعنتی خوشبخت بودی, دلتنگت بودم.

من دیگر چمدان خاطراتم را نمی خواهم.سنگینی اش قلبم را می شکند البته,

 بیش از پیش می شکند! من فقط تو را می خواهم. تویی که هرگز برای من

نبودی ونیستی و نخواهی بود. من ...فق...ط...تو...را...

 

روزگار عجیبی است!

خیلی عجیب و غیر قابل تحمل تر از روزهای ناچار!

من دارم ثانیه ثانیه از درونم آب می شوم.

روزهای قرن نما می گذرد به سخت ترین شکل ممکن. در تمام این لحظه های

نا خودآگاه, دو جمله را تکرار می کنم:

"خدایا کمکم کن دارم! دارم دیوونه می شم..."

دلم نمی خواهد به روی خودم بیاورم که ... بگذریم! اما نمی توانم جلوی

 لرزش تنم را بگیرم! دارم بلند بلند,کنار ضلع شرقی اتاقم, گریه می کنم!

گریه ام گم می شود در جمله هایی که بی اراده بر زبان می آورم:

" دوستت دارم! دوستت دارم! "

گوشی تلفن را بر می دارم. قلبم دارد از جایش کنده می شود!

شماره خوش رنگت را می گیرم, آخرین عدد را که می گیرم

سونامی ارتعاش, سرو کله اش پیدا می شود در روزگار بدنم!

 سه بار صدای بوق می پیچد در گوشم

و بعد لهجه خوش طعم تو پخش می شود در تمام وجودم!

چه قدر محکم و مردانه می گویی الو!

بعد از احوالپرسی می گویی که این روزها چه می کنم؟ به تو نمی گویم که چه

به روزم آمده است! نمی گویم که به خاطر تو پیر شده ام و... نمی گویم اصلا!

فقط می گویم:" کار خاصی نمی کنم بلکه روزگار می گذرانم "و .....

و خداحافظی بیچاره از راه می رسد. می گویی مواظب خودت باش!

"یادم هست در کتابی خواندم که حتما لازم نیست کسی به شما بگوید

دوستت دارم. مواظب خودت باش هم این معنی را می دهد."

 دستم ماسیده روی گوشی تلفنی که قطعش کردم! زمان ایستاده از حرکت

و اصلا اصلا خیال حرکت ندارد. فکر می کنم وقتی صدایت را شنیدم ناگهان

سه کیلو به وزنم و انرژی درونم اضافه شد! تازه! باران هم گرفته در جغرافیای

چشم هایم! چه باران آرامش بخشی! چه احساس خوشایند و بدی!

خوشایند به خاطر شنیدن صدای خوش طعم تو, و بد چون انگار دلم را

آن سوی گوشی گذاشتم و بعد قطع کردم! چه روز خوبی است امروز!

چه بدبخت خوشبختی هستم من! چقدر تنم درد می کند از دوری تو!

چه قدر... چه قدر یک نفر می تواند یک نفر دیگر را دوست داشته باشد!

اندازه دوست داشتن تو جا نمی شود در بدن نحیفم! باران و... باران!!!

دارم به خودم و تو فکر می کنم!

میدانی؟! مشکل من در شش کلمه خلاصه می شود,

من نمی توانم بدون تو زندگی کنم!

اصلا! همین!

 این نتوانستن, دلبخواه من نیست. تو چه جوری می توانی

بدون من زندگی کنی آخر؟!

چرا یک نفر دیگر را به من ترجیح دادی؟! چرا؟!

دوباره تنم دارد درد می گیرد از این همه بهانه که انبار شده در گوشه دلم.

 ایمان می آورم به این که تو هرگز متوجه نمی شوی که جنون رسیدن به

تو دارد امانم را می برد دیگر!

 کاری نمی توانم بکنم جز پناه بردن به کاغذ و کتاب و... باران!

                                                                     پرستو

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه 1388/03/23ساعت 0:49 AM توسط peranses |


 

دارم نفس می کشم در چاردیواری سکوت, در لحظه های چراهای زندگی.

لحظه ها گس می شوند از این همه تکرار تردید!

هنوز هم تنها هستم , همیشه تنها بوده ام. با وجود داشتن بهترین خانواده دنیا,

من تنها هستم! این تنهایی, حس عجیبی ست که از آدم ها به من سرایت کرده است.

وگرنه درخت ها را چه به تنهایی ؟ یادم می آید که یک روز , یکی از آدمها

این شعر را برایم خواند:

                آسمان هم از رنگ تنهایی می ترسد

               ستاره ها می آیند

               و

               او آرام می گیرد

 با خودم گفتم , حتما آسمان هم این حس تنهایی را از آدم ها گرفته است!

از بس که در طول روز و شب , صدها هزار آدم تنها, به آن بالا نگاه میکنند

و تمام حس تنهایی شان را می فرستند سمت آسمان!

خوب, هر کس دیگری هم جای این آبی دوست داشتنی باشد , تنها می شود دیگر!

اما باز هم خوش به حال آسمان که ستاره ها می آیند و او را از تنهایی در می آورند!

                تو کی می آیی ستاره روزهای زندگی؟!

 باز هم دارم فکر می کنم , به تویی که نمی شناسمت, ولی بسیار

دلتنگت هستم...دلتنگت هستم . از تمام آدم ها, از تمام اطرافیانم می برم.

دیگر هیچ کس برایم کافی نیست. غیر از تو, هیچ کس برایم کافی نیست.

من فقط تو را می خواهم, بی خیال زرق و برق دنیای آدم ها.

مرا با گریه ها و خنده های لا ابالی روزگار,چه کار؟!

می خواهم با خودم تنها باشم. طعم روزها دارد گس ترمی شود از پیش.

                در انتهای این روزهای همیشه تکراری

               کز می کنم, پر اضطراب

               شاید تو بی خیالی ات به پایان برسد

               و بیایی و به یاد بیاوری

               که

               هر روز خورشید, از سر ناچاری غروب می کند!

 در فرهنگ واژگان من, انتظار, واژه سنگینی ست!سنگین و غیر قابل تحمل!

نمی دانم چرا انتظار , مرا به یاد تو می اندازد, ناخداگاه؟!

روزها تکراری هستند. مثل همین روزهای سرد برگ ریز که سخت مرا شاعر کرده اند!

دلم برای یک اتفاق خوشایند, یک تغییر زیبا لک زده است. چقدر خوب می شود  که

در یک غروب زیبا, غیر منتظره بیایی! البته, اگر من سعادت داشته باشم و آمدنت را ببینم,

هرگز غیر منتظره نیست. من همیشه انتظارت را می کشم. چندین و چند قرن است که

من منتظر آمدنت هستم, انتظاری که دارد به یک درد مزمن تبدیل می شود!

مطمئنم هیچ کاری در دنیا, ساده تر از دوست داشتن تو نیست! ساده تر از آب خوردن!

خدا تو را آفریده تا من با ذره ذره وجودم دوستت داشته باشم! خدا تو را آفریده تا من

از یادآوری یک حقیقت تلخ تا آخر عمرم بسوزم , ثانیه ثانیه !

               چقدر دوستت دارم! دوستت دارم, به همین سادگی!!!

                                                                                                             پرستو

اینم یه آهنگ که خیلی دوسش دارم! میذارمش واسه دانلود

 

چقدر تنهام این روزا!!!!

+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/02/30ساعت 11:26 PM توسط peranses |


 

!Just me answer please

خودت بهتر می دانی که امروز 5 قرن از

آخرین سلام مان می گذرد!!!

5 قرن!

دارم به تو فکر می کنم , خودآگاه!

نا خودآگاهم دیگر اشباع شده از تو!

دارم به تو ...

تو این همه خونسردی و وقار را از کدام کوه

به ارث برده ای !؟

 چرا واکنش های من-آن هم از نوع بدش!- نسبت

به کارهایت,

تو را از کوه وقار ,پایین نمی کشد؟!

!No answer

5 قرن است که از تو خبری ندارم!

می توانم خبر داشته باشم ها!

اما غرور نمی گذارد اصلا!

خودت که مرا خوب می شناسی!

 

  خودت که می دانی من چقدر با غرور همسایه ام!

همیشه دلم می خواسته و می خواهد که در رابطه

با تو مغرور باشم!

این کار لذت بخش ترین های زندگی مشترکمان است!

منظورم همان زندگی مشترک چند صدم

ثانیه ای ست که هر 5 قرن یک بار اتفاق می افتد!!!

بگذریم از این همه ندیدن!

دارم به تو فکر می کنم!

  زنگ تلفن , مرا به دنیای واقعیت دعوت می کند.

خداحافظی می کنم از تخیل

و ...

تو هستی!!!

!Unbelievable

 ***

Five minutes later

آخر تو از کجا می دانی دلم برایت تنگ شده!؟

که

درست در لحظه , تماس می گیری بعد از این همه

قرن!

چه قدر طعم لبخندهایت خوش رنگ تر شده است!

این را از پشت خط هم می توانم تشخیص دهم!

چه قدر با وقار صحبت می کنی و مهربان و...

راستی! از وقتی تو زنگ زده ای, مباداها , پا به

فرار گذاشتند سریع!

!Today is my day

همین چند صدم ثانیه شنیدن صدای تو

مرا بس است برای تحمل قرن های پیش رو!

...

باید فکری برای غرورم بکنم حتما!

شاید قرن ها فراری شوند! قرن های مبادا!

!?What do you think

!I love you so much

 

دلواپس شادمانی تو هستم

+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/02/09ساعت 1:8 AM توسط peranses |